کنسرت بال در بال - شعر و صدا : ه. ا. سایه - تار: محمد رضا لطفی - تنبک: محمد قوی حلم -اجرا: آلمان- کلن-1997 پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنمکه زبانی چو بیان تو ندارد سخنمره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنمصبر کن ای دل غمدیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنمچه غریبانه تو با یاد وطن می نالیمن چه گویم که غریب است دلم در وطنمهمه مرغان هم آواز پراکنده شدندآه از این باد بلاخیز که زد در چمنمشعر من با مدد ساز تو آوازی داشتکی بود باز که شوری به جهان در فکنمنی جدا زان لب و دندان جه نوایی دارد؟من ز بی همنفسی ناله به دل می شکنمبی تو آری غزل «سایه» ندارد «لطفی»باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنمارغوانارغوان شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابی ست هوا؟یا گرفته است هنوز ؟من در این گوشه كه از دنیا بیرون استآفتابی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه می بینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیك استكه چو بر می كشم از سینه نفسنفسم را بر می گرداندره چنان بسته كه پرواز نگهدر همین یك قدمی می ماندكورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانی ستنفسم می گیردكه هوا هم اینجا زندانی ستهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشی این دخمه نینداخته استاندر این گوشه خاموش فراموش شدهكز دم سردش هر شمعی خاموش شدهیاد رنگینی در خاطرمنگریه می انگیزدارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد می گریدچون دل من كه چنین خون آلودهر دم از دیده فرو می ریزدارغواناین چه راز ی است كه هر بار بهاربا عزای دل ما می آید ؟كه زمین هر سال از خون پرستوها رنگین استوین چنین بر جگر سوختگانداغ بر داغ می افزاید ؟ارغوان پنجه خونین زمیندامن صبح بگیروز سواران خرامنده خورشید بپرسكی بر این درد غم می گذرند ؟ارغوان خوشه خونبامدادان كه كبوترهابر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازندجان گل رنگ مرابر سر دست بگیربه تماشاگه پرواز ببرآه بشتاب كه هم پروازاننگران غم هم پروازندارغوان بیرق گلگون بهارتو برافراشته باششعر خونبار منییاد رنگین رفیقانم رابر زبان داشته باشتو بخوان نغمه ناخوانده منارغوان شاخه همخون جدا مانده منجام جهان نما:ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی ازین سرای کهن راهی کجام کنی درین جهان غریبم از آن رها کردی که با هزار غم و درد آشنام کنیبسم نوای خوش آموختی و آخر عمر صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز که از ملازمت همرهان جدام کنی تو خود هر آینه جز اشک و خون نخواهی دید گرت هواست که جام جهان نمام کنی مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنیزمانه کرد و نشد، دست جور رنجه مکن به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی هزار نقش نوم در ضمیر میآمد تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی لب تو نقطهی پایان ماجرای من است بیا که این غزل کهنه را تمام کنیامروزامروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان استگر مرد رهی غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن هنر گام زمان استتو رهرو دیرینه سرمنزل عشقیبنگر که ز خون تو به هر گام نشان استآبی که بر آسود زمینش بخورد زوددریا شود آن رود که پیوسته روان استاز روی تو دل کندنم آموخت زمانهاین دیده از ان روست که خونابه فشان استدردا و دریغا که در این بازی خونینبازیچه ایام دل آدمیان استدل بر گذر قافله لاله و گل داشتاین دشت که پامال سواران خزان استروزی که بجنبد نفس باد بهاریبینی که گل و سبزه کران تا به کران استای کوه تو فریاد من امروز شنیدیدردی است در این سینه که همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نکردندیارب چقدر فاصله دست و زبان استخون میرود از دیده در این کنج صبوریاین صبر که من میکنم افشاندن جان استاز راه مرو سایه که ان گوهر مقصودگنجی است که اندر قدم راهروان است سرای بی كسیدر این سرای بی كسی كسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كندكسی به كوچه سار شب در سحر نمی زندنشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زنددل خراب من دگر خراب تر نمی شودكه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زندچه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زندزنده باشچه فکر می کنی ؟که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟درین خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟چه سهمناک بود سیل حادثه که هم چو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.هوا بد است تو با کدام باد می روی ؟چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تراکه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود.تو از هزاره های دور آمدی درین درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای تست.درین درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گام های استوار توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه ی وفای تست چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گشت سربلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند .نگاه کن هنوز آن بلند دور آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نورکهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز.چه فکر می کنی ؟جهان چو آبگینه ی شکسته ایست که سرو هم درو شکسته می نمایدت چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ که راه بسته می نمایدت .زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست .زنده باش .
کنسرت بال در بال قسمت سوم - رسانه مهر
